خرید بک لینک

درباره سایت

شب بی ســتــــاره

با سلام از این که از وبلاگم دیدن فرمودید متشکرم

امکانات وب

document.onmousedown=noRightClick

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت

-->-->-->-->-->-->

-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
-->-->--> -->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

Ùx83د عÙx83س تصادÙx81Ûx8c

-->-->-->

-->-->-->
استخارÙx87 Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 با Ùx82رآÙx86 کرÛx8cÙx85

-->-->-->

-->-->-->

درÙx8aاÙx81ت Ùx83د بازÛx8c Ø¢Ùx86Ùx84اÙx8aÙx86 تصادÙx81Ûx8c

-->-->-->


-->-->-->


Ù¾Ùx88Ûx8cابÛx8cاتÛx8c-گرÛx8cÙx87 Ùx86Ú©Ùx86(Ø¢Ùx82Ùx84اÙx85ا)

داÙx86Ùx84Ùx88د اÛx8cÙx86 Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯

سید احمد پلارک

فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.

در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محلهای مذهبی زندگی میکرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگیاش بود. اگر چه او از بچگی نمیشناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه میرفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام میگذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمیشد. همیشه غسل جمعه میکرد. سورهی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شبها خصوصاً تابستونها فضا رو معطر میکند به نظر من یه دلیلی داره...

سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی میریخت که معطر بود. بعضی از زنها میگفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایهها شون پیرزن رو اذیت کردن که بندهی خدا گوشهنشین شده ...

فکر میکنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اونها نشون بده ... تازه خیلیها هم از احمد حاجت میگیرن.

خیلی دلم می خواست زائر مزار شهید پلارک باشم. بارها و بارها بهشت زهرا رفته بودم ولی لایق بوئیدن گلاب خاص این مزار نبودم. یادمه چندبار هم این مسئله رو به یکی از دوستانم گفته بودم؛ می خواستیم دفعه بعد حتماً به زیارت مزار این شهید بزرگوار بریم ولی . . .

تا این که چند روز پیش وسط هفته، علیرضا (دوست عزیزم)، پیشنهاد داد طبق برنامه های قبلی خودمون که اسمشو گرفتن درس عبرت گذاشته بودیم، سری به بهشت زهرا بزنیم و رفتیم . . .

لابه لای مزار شهدا روی زمین برفی قدم برمی داشتم و هر قدم من، شکستن یخهای روی زمین رو با شکستن قلب شکسته ام پیوند می زد . . .

انگاری شهدا به من می گفتن "اومــدی؟! چـــه عجب!" و من از خجالت، همزمان با آب شدن برفهـای زیر قدم هام، آب می شدم.

یه دفعه متوجه شدم من و علیرضا از هم فاصله گرفتیم و دلمون نمی خواد فعلاً به هم نزدیک بشیم . فهمیدم که علیرضا هم دست کمی از من نداره و اینو از صحبت هاش، که جسته و گریخته می شنیدم، به راحتی می شد فهمید. خلاصه این کـه لحظاتی کنـار مـزار شهدا احساس سبکبالی بهمون دست داده بود و . . .

بالاخره به مزار شهید پلارک رسیدیم؛ تقریباً تنها مزاری که تو اون سرما و برف هم تعداد زیادی زائر داشت، مزار شهید پلارک بود. مزاری نزدیک شهدای مکّه؛ مزاری ساده و بی آلایش؛ ولی سرشار از آرامش؛ آرامشی که فقط تو همچین فضاهایی وجود داره و بس .

دو دستمو آروم رو سنگ مزار کشیدم یه لایه نازک یخ خردشده رو سطح سنگ بود. دستامو نزدیک صورتم آوردم؛ چه بوی گلابی. بوئیدن این گلاب، روحمو جلا داد؛ سَرَم سبک شد . . .

تا آخر شب این بوی گلاب با من بود؛ حتی وضو یا شستن دستام هم باعث ازبین رفتن اون نشده بود . . .

خلاصه این که اثر شهید پلارک چند ساعتی با من بود و من همچنان خجل؛ و ای کاش من همیشه همینجوری خجل بودم تا . . .

برچسب: نویسنده: علی چاوشی تاريخ: شنبه 16 دی 1391 ساعت: 21:01

صفحه بندی